پا از گلیم خویش بیشتر مکش
صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیموین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم
نذر و فتوح صومعه در وجه می نهیمدلق ریا به آب خرابات برکشیم
فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهندغلمان ز روضه حور ز جنت به درکشیم
بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیانغارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم
عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمانروزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم
سر خدا که در تتق غیب منزویستمستانهاش نقاب ز رخسار برکشیم
کو جلوهای ز ابروی او تا چو ماه نوگوی سپهر در خم چوگان زر کشیم
حافظ نه حد ماست چنین لافها زدنپای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم
تأمل روانشناختی
پس از ابیاتی پرشور درباره شکستن ریا، غزل با فروتنی پایان مییابد: «حافظ نه حد ماست چنین لافها زدن / پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم». شناخت حد و اندازه خود، نه از سر کمبینی، بلکه از واقعبینی است. و «صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم» دعوت به کنار گذاشتن ریاکاری است.
پرسشی برای امشب
کجا پایت را «بیشتر از گلیمت» دراز کردهای؟ و کجا کمتر از آنچه میتوانی؟


