بلبلانی که در موسم گل خاموشند
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیمسخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم
نیست در کس کرم و وقت طرب میگذردچاره آن است که سجاده به مِی بفروشیم
خوش هواییست فرحبخش خدایا بفرستنازنینی که به رویش مِی گلگون نوشیم
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر استچون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم؟
گل به جوش آمد و از مِی نزدیمش آبیلاجرم زآتش حرمان و هوس میجوشیم
میکشیم از قدح لاله شرابی موهومچشم بد دور که بیمطرب و مِی مدهوشیم
حافظ این حال عجب با که توان گفت که مابلبلانیم که در مُوسم گل خاموشیم
تأمل روانشناختی
«حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما / بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم» تصویر تکاندهنده کسی است که در اوج فصل شادی، صدایش خاموش شده. گاهی در زمانی که همه چیز باید خوب باشد، احساس خوبی نداریم و این را نمیتوانیم به کسی بگوییم. «ارغنونساز فلک رهزن اهل هنر است» هم از سختیهای اهل استعداد میگوید.
پرسشی برای امشب
آیا در «موسم گل» زندگیات، خاموش شدهای؟ با چه کسی میتوانی از این «حال عجب» بگویی؟


