رفیقان، مددی
ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیمغم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم
دلِ بیمار شد از دست، رفیقان مددیتا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم
آن که بیجرم برنجید و به تیغم زد و رفتبازش آرید خدا را که صفایی بکنیم
خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاستتا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم
مدد از خاطر رندان طلب ای دل ور نهکار صعب است مبادا که خطایی بکنیم
سایهٔ طایر کم حوصله کاری نکندطلب از سایهٔ میمون همایی بکنیم
دلم از پرده بشد حافظ خوشگوی کجاستتا به قول و غزلش ساز نوایی بکنیم
تأمل روانشناختی
«دل بیمار شد از دست رفیقان مددی / تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم» از روشنترین دعوتهای حافظ به کمک خواستن است: وقتی دل بیمار است، از دوستان کمک بخواه و به سراغ «طبیب» برو. و «آن که بیجرم برنجید و به تیغم زد و رفت / بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم» آرزوی آشتی است.
پرسشی برای امشب
اگر «دلت بیمار است»، کدام رفیق میتواند کمکت کند «طبیبی» پیدا کنی؟


