شیشهام را پیش طبیب میبرد
فاتحهای چو آمَدی بَر سَر خَستهای بخوانلَب بُگُشا که میدَهَد لَعلِ لَبَت به مُرده جان
آن که به پُرسش آمَد و فاتحه خواند و میرَوَدگو نَفَسی که روح را میکُنَم از پِیَش رَوان
ای که طَبیبِ خَستهای، رویِ زَبان مَن بِبینکـاین دَم و دودِ سینهام، بارِ دل اَست بَر زَبان
گرچه تَبْ اُستُخوانِ مَن کرد زِ مِهرْ گرم و رَفتهمچو تَبَم نمیرَوَد آتشِ مِهر از اُستُخوان
حالِ دِلَم زِ خالِ تو هَست دَر آتَشَش وَطنچَشمم از آن دو چَشمِ تو خسته شُدهست و ناتَوان
بازنِشانْ حَرارَتَم ز آبِ دو دیده و ببیننَبضِ مَرا که میدَهَد هیچ زِ زندگی نِشان
آن که مُدام شیشهام از پِی عیش داده اَستشیشهام از چه میبَرَد پیشِ طَبیبْ هَر زَمان؟
حافظ از آبِ زندگی شعرِ تو داد شَربَتَمتَرکِ طَبیب کُن بیا نُسخهٔ شَربَتَم بِخوان
تأمل روانشناختی
این غزل در بستر بیماری سروده شده: «ای که طبیب خستهای روی زبان من ببین / کاین دم و دود سینهام بار دل است بر زبان». حافظ میگوید بیماری او بیشتر از دل است تا تن. پیوند بدن و روان امروز روشنتر است: غم میتواند بیمار کند و محبت میتواند شفا دهد. «لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان» از قدرت حضور عزیزان میگوید.
پرسشی برای امشب
آیا بدنت گاهی «بار دلت» را میکشد؟ چه نشانههایی از آن میبینی؟


