هر کس به جای خویشتن
افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمنمقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن
خوش به جای خویشتن بود این نشست خسرویتا نشیند هر کسی اکنون به جای خویشتن
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمتکاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن
تا ابد معمور باد این خانه کز خاک درشهر نفس با بوی رحمان میوزد باد یمن
شوکت پور پشنگ و تیغ عالمگیر اودر همه شهنامهها شد داستان انجمن
خنگ چوگانی چرخت رام شد در زیر زینشهسوارا چون به میدان آمدی گویی بزن
جویبار ملک را آب روان شمشیر توستتو درخت عدل بنشان بیخ بدخواهان بکن
بعد از این نَشگِفت اگر با نکهتِ خُلقِ خوشتخیزد از صحرای اِیذَج نافهٔ مُشک خُتن
گوشه گیران انتظار جلوهٔ خوش میکنندبرشکن طرف کلاه و برقع از رخ برفکن
مشورت با عقل کردم گفت حافظ می بنوشساقیا می ده به قول مستشار مؤتمن
ای صبا بر ساقی بزم اتابک عرضه دارتا از آن جام زرافشان جرعهای بخشد به من
تأمل روانشناختی
این غزل در ستایش پادشاهی است، اما یک بیت آن عام است: «خوش به جای خویشتن بود این نشست خسروی / تا نشیند هر کسی اکنون به جای خویشتن». هر کس جایگاهی دارد و پیدا کردن جای درست، آرامش میآورد. و «مشورت با عقل کردم» یادآوری ارزش مشورت پیش از تصمیم است.
پرسشی برای امشب
آیا در جایگاه «خودت» نشستهای؟ یا جایی هستی که برای تو نیست؟


