کار خود را از دست مده
ز در در آ و شبستان ما منور کنهوای مجلس روحانیان معطر کن
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مبازپیالهای بدهش گو دماغ را تر کن
به چشم و ابروی جانان سپردهام دل و جانبیا بیا و تماشای طاق و منظر کن
ستاره شب هجران نمیفشاند نوربه بام قصر برآ و چراغ مه بر کن
بگو به خازن جنت که خاک این مجلسبه تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن
از این مزوجه و خرقه نیک در تنگمبه یک کرشمه صوفیوشم قلندر کن
چو شاهدان چمن زیردست حسن تواَندکرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن
فضول نفس حکایت بسی کند ساقیتو کار خود مده از دست و می به ساغر کن
حجاب دیده ادراک شد شعاع جمالبیا و خرگه خورشید را منور کن
طمع به قند وصال تو حد ما نبودحوالتم به لب لعل همچو شکر کن
لب پیاله ببوس آنگهی به مستان دهبدین دقیقه دماغ معاشران تر کن
پس از ملازمت عیش و عشق مهرویانز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن
تأمل روانشناختی
«فضول نفس حکایت بسی کند ساقی / تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن» میگوید ذهن پرحرف ما مدام داستان میسازد؛ اما نباید اجازه داد این داستانها از کار اصلی بازمان دارند. این همان چیزی است که در درمانهای مبتنی بر پذیرش هم گفته میشود: افکار را ببین، اما به سوی ارزشهایت حرکت کن. «ستاره شب هجران نمیفشاند نور» هم تاریکی دوری را نشان میدهد.
پرسشی برای امشب
«فضول نفس» این روزها چه حکایتی برایت میسازد؟ و «کار خودت» چیست؟


