مهربانی، تنها راه نگه داشتن دلها
صبا به لُطف بگو آن غزالِ رَعنا راکه سَر به کوه و بیابان تو دادهای ما را
شِکر فُروش که عُمرَش دراز باد چراتَفَقُّدی نَکُنَد طوطیِ شِکرخا را؟
غرورِ حُسنت اجازَت مَگَر نداد اِی گُلکه پُرسِشی نکُنی عَندَلیب شیدا را
به خُلق و لطف توان کرد صیدِ اهلِ نظربه بند و دام نگیرند مرغِ دانا را
ندانم از چه سبب رنگِ آشنایی نیستسَهیقَدانِ سیَهچشمِ ماهسیما را
چو با حبیب نِشینی و باده پِیماییبه یاد دار مُحِبّانِ بادپیما را
جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیبکه وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را
در آسمان نه عجب گَر به گفتهٔ حافظسُرودِ زُهره به رقص آورد مسیحا را
تأمل روانشناختی
«به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر / به بند و دام نگیرند مرغ دانا را» خلاصه چیزی است که پژوهشهای رابطه هم نشان میدهند: رابطهها با مهربانی و توجههای کوچک روزانه پایدار میمانند، نه با کنترل و فشار. «تفقد» و «پرسش» — همان احوالپرسی ساده — از نشانههای پیوند سالم است و نبودنش، دل را به «کوه و بیابان» میفرستد.
پرسشی برای امشب
آخرین باری که یک احوالپرسی ساده حالت را بهتر کرد کی بود؟ امروز «تفقد» تو به چه کسی میتواند برسد؟


