رو مبین، آن رو ببین
نکتهای دلکَش بگویم خالِ آن مَهرو ببینعقل و جان را بستهٔ زنجیرِ آن گیسو ببین
عیبِ دل کردم که وحشیوضع و هرجایی مباشگفت چشمِ شیرگیر و غنجِ آن آهو ببین
حلقهٔ زلفش تماشاخانهٔ باد صباستجانِ صد صاحبدل آن جا بستهٔ یک مو ببین
عابدانِ آفتاب از دلبرِ ما غافلاندای ملامتگو خدا را رو مبین آن رو ببین
زلفِ دلدزدش صبا را بند بر گردن نهادبا هوادارانِ ره رو حیلهٔ هندو ببین
اینکه من در جستوجوی او ز خود فارغ شدمکس ندیدهست و نبیند مثلش از هر سو ببین
حافظ ار در گوشهٔ محراب مینالد رواستای نصیحتگو خدا را آن خمِ ابرو ببین
از مرادِ شاه منصور ای فلک سر برمتابتیزیِ شمشیر بنگر قوّتِ بازو ببین
تأمل روانشناختی
«عابدان آفتاب از دلبر ما غافلند / ای ملامتگو خدا را رو مبین آن رو ببین» دعوت به دیدن عمیقتر است: قضاوت ظاهری، جوهر را نمیبیند. و «عیب دل کردم که وحشیوضع و هرجایی مباش / گفت چشم شیرگیر و غنج آن آهو ببین» میگوید گاهی دل دلیلی دارد که منتقد نمیبیند. «این که من در جستوجوی او ز خود فارغ شدم» هم از رهایی از خودمحوری در عشق میگوید.
پرسشی برای امشب
در قضاوت چه کسی فقط «رو» را دیدهای و «آن رو» را ندیدهای؟


