به چشم حقارت نگاه مکن
به جان پیر خرابات و حق صحبت اوکه نیست در سر من جز هوای خدمت او
بهشت اگر چه نه جای گناهکاران استبیار باده که مستظهرم به همت او
چراغ صاعقه آن سحاب روشن بادکه زد به خرمن ما آتش محبت او
بر آستانه میخانه گر سری بینیمزن به پای که معلوم نیست نیت او
بیا که دوش به مستی سروش عالم غیبنوید داد که عام است فیض رحمت او
مکن به چشم حقارت نگاه در من مستکه نیست معصیت و زهد بی مشیت او
نمیکند دل من میل زهد و توبه ولیبه نام خواجه بکوشیم و فر دولت او
مدام خرقه حافظ به باده در گرو استمگر ز خاک خرابات بود فطرت او
تأمل روانشناختی
«بر آستانه میخانه گر سری بینی / مزن به پای که معلوم نیست نیت او» درسی درباره قضاوت نکردن است: ما نیت و داستان دیگران را نمیدانیم. و «مکن به چشم حقارت نگاه در من مست» درخواستی برای احترام، حتی به کسی که خطا کرده است. «نوید داد که عام است فیض رحمت او» هم یادآوری است که رحمت برای همه است.
پرسشی برای امشب
آیا کسی را «به چشم حقارت» نگاه کردهای بی آنکه نیت و داستانش را بدانی؟


