از سابقه نومید مشو
مزرعِ سبزِ فلک دیدم و داسِ مه نویادم از کِشتهٔ خویش آمد و هنگامِ درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمیدگفت با این همه از سابقه نومید مشو
گر رَوی پاک و مجرد چو مسیحا به فلکاز چراغِ تو به خورشید رسد صد پرتو
تکیه بر اخترِ شبدزد مکن کاین عیارتاجِ کاووس ببرد و کمرِ کیخسرو
گوشوارِ زر و لعل ار چه گران دارد گوشدورِ خوبی گذران است نصیحت بشنو
چشمِ بد دور ز خالِ تو که در عرصهٔ حسنبیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشقخرمنِ مه به جُوی خوشهٔ پروین به دو جو
آتشِ زهد و ریا خرمنِ دین خواهد سوختحافظ این خرقهٔ پشمینه بینداز و برو
تأمل روانشناختی
«مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو / یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو» لحظه بازنگری در زندگی است: چه کاشتهام؟ و پاسخ امیدبخش است: «گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید / گفت با این همه از سابقه نومید مشو». حتی اگر احساس کنی فرصتها گذشتهاند، ناامیدی جایز نیست.
پرسشی برای امشب
اگر به «کشته» زندگیات نگاه کنی، چه میبینی؟ چه چیزی هنوز برای کاشتن وقت دارد؟


