به پرسیدن ارباب نیاز
ای که با سلسلهٔ زلف دراز آمدهایفرصتت باد که دیوانهنواز آمدهای
ساعتی ناز مفرما و بگردان عادتچون به پرسیدن ارباب نیاز آمدهای
پیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگچون به هر حال برازندهٔ ناز آمدهای
آب و آتش به هم آمیختهای از لب لعلچشم بد دور که بس شَعبدهباز آمدهای
آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثوابکشتهٔ غمزهٔ خود را به نماز آمدهای
زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلممست و آشفته به خلوتگه راز آمدهای
گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلودهستمگر از مذهب این طایفه باز آمدهای
تأمل روانشناختی
«ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت / چون به پرسیدن ارباب نیاز آمدهای» درخواستی ساده است: وقتی به دیدار کسی که نیازمند است میآیی، ناز را کنار بگذار. حضور واقعی در کنار کسی که رنج میکشد، بیتکلف است. و «آفرین بر دل نرم تو» از قدردانی دل مهربان میگوید.
پرسشی برای امشب
وقتی به «پرسیدن» کسی که نیاز دارد میروی، چقدر بیتکلف و حاضر هستی؟


