گنج عشق در دل ویران
ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختیلطف کردی سایهای بر آفتاب انداختی
تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضتحالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی
گویِ خوبی بردی از خوبانِ خَلَّخ شاد باشجام کیخسرو طلب، کافراسیاب انداختی
هرکسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باختزان میان پروانه را در اضطراب انداختی
گنج عشق خود نهادی در دل ویران ماسایهٔ دولت بر این کنج خراب انداختی
زینهار از آب آن عارض که شیران را از آنتشنهلب کردی و گردان را در آب انداختی
خواب بیداران ببستی وآن گه از نقش خیالتهمتی بر شبروان خیل خواب انداختی
پرده از رخ برفکندی یک نظر در جلوهگاهوز حیا حور و پری را در حجاب انداختی
باده نوش از جام عالم بین که بر اورنگ جمشاهد مقصود را از رخ نقاب انداختی
از فریب نرگس مخمور و لعل مِیپرستحافظ خلوتنشین را در شراب انداختی
وز برای صید دل در گردنم زنجیر زلفچون کمند خسرو مالک رقاب انداختی
داور داراشکوه ای آن که تاج آفتاباز سر تعظیم بر خاک جناب انداختی
نصرة الدّین شاه یحیی آن که خصم ملک رااز دم شمشیر چون آتش در آب انداختی
تأمل روانشناختی
«گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما / سایه دولت بر این کنج خراب انداختی» میگوید عشق گاهی در ویرانترین دلها جا میگیرد؛ و همین ویرانی، جای گنج است. لازم نیست «کامل» باشیم تا شایسته محبت باشیم. «هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت» هم یادآوری است که هر کس به شیوه خودش دوست دارد.
پرسشی برای امشب
اگر دلت را «ویران» میدانی، آیا میتوانی بپذیری که هنوز جای «گنج» است؟


