هر قبلهای بهتر ز خودپرستی
ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستیوآنگه برو که رستی از نیستی و هستی
گر جان به تن ببینی مشغول کار او شوهر قبلهای که بینی بهتر ز خودپرستی
با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باشبیماری اندر این ره بهتر ز تندرستی
در مذهب طریقت خامی نشان کفر استآری طریقِ دولت چالاکی است و چستی
تا فضل و عقل بینی بیمعرفت نشینییک نکتهات بگویم خود را مبین که رستی
در آستان جانان از آسمان میندیشکز اوج سربلندی افتی به خاک پستی
خار ارچه جان بکاهد گل عذر آن بخواهدسهل است تلخی می در جنب ذوق مستی
صوفی پیالهپیما حافظ قرابهپرهیزای کوتهآستینان تا کی درازدستی؟
تأمل روانشناختی
«گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو / هر قبلهای که بینی بهتر ز خودپرستی» میگوید هر هدفی بیرون از خود، از خودمحوری بهتر است. و «با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش» دعوت به آرامش حتی در ضعف است. «تا فضل و عقل بینی بیمعرفت نشینی / یک نکتهات بگویم خود را مبین که رستی» هشداری درباره غرور دانش است.
پرسشی برای امشب
«قبلهای» بیرون از خودت که به زندگیات معنا بدهد، چیست؟


