ناخوانده نقش مقصود
با مدّعی مگویید، اسرارِ عشق و مستیتا بیخبر بمیرد، در دردِ خودپرستی
عاشق شو اَر نَهْ روزی، کارِ جهان سرآیدناخوانده نقشِ مقصود، از کارگاهِ هستی
دوش آن صنم چه خوش گفت، در مجلسِ مُغانَم«با کافران چه کارت؟ گر بت نمیپرستی»
سلطانِ من خدا را، زُلفَت شکست ما راتا کِی کُنَد سیاهی، چندین درازدستی؟
در گوشهٔ سلامت، مستور چون توان بودتا نرگسِ تو با ما، گوید رموزِ مستی
آن روز دیده بودم، این فتنهها که برخاستکز سرکشی، زمانی، با ما نمینشستی
عشقت، به دستِ طوفان، خواهد سپرد حافظچون برق، از این کشاکش، پنداشتی که جستی
تأمل روانشناختی
«عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی» هشداری است که اگر عشق نورزیم، ممکن است زندگی تمام شود و معنای آن را نفهمیده باشیم. و «با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی» یادآوری است که تجربههای عمیق را با هر کسی در میان نگذاریم.
پرسشی برای امشب
اگر امروز آخرین روز بود، کدام «نقش مقصود» را ناخوانده رها کرده بودی؟


