زندگی را در لحظه زیستن
کُنون که بر کفِ گُل، جامِ بادهٔ صاف استبه صد هزار زبان، بلبلش در اوصاف است
بخواه دَفْتَرِ اَشعار و راهِ صَحرا گیرچه وَقْتِ مدرسه و بَحْثِ کَشْفِ کَشّاف است؟
فقیهِ مدرسه، دی، مَسْت بود و فَتوی دادکه مِی، حَرام ولی بِهْ ز مالِ اوقاف است
به دُرد و صاف، تو را حُکْم نیست خوش دَرکَشکه هرچه ساقیِ ما کَرْد عِیْنِ اَلطاف است
بِبُر ز خَلق و چو عَنقا، قیاسِ کار بگیرکه صیتِ گوشهنشینان، زِ قاف تا قاف است
حَدیثِ مُدّعیان و خیالِ همکارانهمان حکایتِ زَردوز و بوریاباف است
خموش «حافظ» و این نکتههایِ چونِ زَرِ سُرخنگاه دار که قَلّابِ شهر، صَرّاف است
تأمل روانشناختی
«بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر / چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است» دعوتی است به استراحت و فاصله گرفتن از بحث و کار بیپایان. ذهنی که همیشه در حال تحلیل است، خسته میشود. گاهی طبیعت و شعر، همان تغذیهای است که روان برای ادامه نیاز دارد.
پرسشی برای امشب
آخرین بار کی «راه صحرا» را گرفتی و ذهنت را از کار و بحث رها کردی؟ این هفته کی میتوانی؟

