دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاریخورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری
ز کفر زلف تو، هر حلقهای و آشوبیز سحر چشم تو، هر گوشهای و بیماری
مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خوابکه در پی است ز هر سویت آه بیداری
نثار خاک رهت نقد جان من هر چندکه نیست نقد روان را بر تو مقداری
دلا! همیشه مزن لاف زلف دلبندانچو تیرهرأی شوی کی گشایدت کاری؟
سرم برفت و زمانی به سر نرفت این کاردلم گرفت و نبودت غم گرفتاری
چو نقطه گفتمش «اندر میان دایره آی»به خنده گفت که «ای حافظ! این چه پرگاری»
تأمل روانشناختی
«سرم برفت و زمانی به سر نرفت این کار / دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری» گلایه از بیاعتنایی طرف مقابل به رنج است. و «دلا همیشه مزن لاف زلف دلبندان / چو تیرهرای شوی کی گشایدت کاری» میگوید وقتی ذهن تیره است، هیچ کاری پیش نمیرود؛ اول باید ذهن را روشن کرد.
پرسشی برای امشب
وقتی «دلت میگیرد»، چه کسی متوجه میشود؟ آیا به کسی نشانش میدهی؟


