سال دگر که دارد امید نوبهاری
شهریست پُر ظریفان وز هر طرف نگارییاران! صلای عشق است گر میکنید کاری
چشم فلک نبیند زین طُرفهتر جوانیدر دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری
هرگز که دیده باشد جسمی ز جان مُرَکَّب؟بر دامنش مبادا زین خاکیان غباری
چون من شکستهای را از پیش خود چه رانی؟کم غایت توقع بوسیست یا کناری
مِی بیغش است دریاب، وقتی خوش است بشتابسال دگر که دارد امّید نوبهاری؟
در بوستان حریفان مانند لاله و گلهر یک گرفته جامی بر یادِ رویِ یاری
چون این گره گشایم؟ وین راز چون نمایم؟دردی و سخت دردی، کاری و صعب کاری
هر تار موی حافظ در دست زلفِ شوخیمشکل توان نشستن در این چنین دیاری
تأمل روانشناختی
«می بیغش است دریاب وقتی خوش است بشتاب / سال دگر که دارد امید نوبهاری» دعوت به غنیمت شمردن لحظه است؛ چون آینده تضمین شده نیست. و «چون این گره گشایم وین راز چون نمایم / دردی و سخت دردی کاری و صعب کاری» صادقانه میپذیرد که برخی مشکلات واقعاً سختاند. پذیرفتن سختی، بخشی از کنار آمدن با آن است.
پرسشی برای امشب
کدام «وقت خوش» امروز هست که باید «دریابی»؟


