صلح به از جنگ و داوری
خوش کرد یاوری فلکت روز داوریتا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دستگو بر تو باد تا غم افتادگان خوری
در کوی عشق شوکت شاهی نمیخرنداقرار بندگی کن و اظهار چاکری
ساقی به مژدگانی عیش از درم درآیتا یک دم از دلم غم دنیا به در بری
در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسیستآن به کز این گریوه سبکبار بگذری
سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنجدرویش و امن خاطر و کنج قلندری
یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است؟ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
نیل مراد بر حسب فکر و همت استاز شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری
حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشویکاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری
تأمل روانشناختی
«یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است / ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری» سادهترین و حکیمانهترین پیام این غزل است. و «آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست / گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری» دعوت به همدلی با کسانی است که زمین خوردهاند. «در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسی است» هم یادآوری بهای جاهطلبی است.
پرسشی برای امشب
در کدام کشمکش، «صلح» به از «داوری» است؟


