گر تو را عشق نیست معذوری
ای که دایم به خویش مغروریگر تو را عشق نیست معذوری
گِرد دیوانگانِ عشق مگردکه به عقلِ عقیله مشهوری
مستیِ عشق نیست در سرِ تورو که تو مستِ آبِ انگوری
روی زرد است و آه دردآلودعاشقان را دوایِ رنجوری
بگذر از نام و ننگ خود حافظساغر مِی طلب که مخموری
تأمل روانشناختی
«ای که دایم به خویش مغروری / گر تو را عشق نیست معذوری» میگوید کسی که عشق را تجربه نکرده، نمیتواند آن را بفهمد؛ و باید او را معذور داشت. و «بگذر از نام و ننگ خود حافظ» دعوت به رهایی از نگرانی درباره آبرو و قضاوت است. غرور، اغلب سدی در برابر تجربههای عمیق است.
پرسشی برای امشب
آیا «نام و ننگ» جلوی تو را از تجربهای عمیق گرفته است؟
فالت را با دیگران به اشتراک بگذار
نیتی تازهقدم بعدی
همه متخصصان این حوزه

