زاد راهروان چستی است
کَتَبتُ قِصَّةَ شَوقی و مَدمَعی باکیبیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی
بسا که گفتهام از شوق با دو دیدهٔ خودأیا مَنازِلَ سَلمیٰ فَأینَ سَلماکِ؟
عجیب واقعهای و غریب حادثهایأنَا اصْطَبَرتُ قَتیلاً و قاتِلی شاکی
که را رسد که کند عیب دامن پاکت؟که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی
ز خاک پای تو داد آب، روی لاله و گلچو کِلک صُنع رقم زد به آبی و خاکی
صبا عبیرفشان گشت ساقیا برخیزو هاتِ شَمسَةَ کَرْمٍ مُطَیَّبٍ زاکی
دَعِ التَّکاسُلَ تَغْنَمْ فَقَد جَری مَثَلٌکه زادِ راهروان چستی است و چالاکی
اثر نماند ز من، بی شمایلت، آریأرَی مَآثِرَ مَحیایَ مِن مُحَیّاکِ
ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند؟که همچو صنع خدایی ورای ادراکی
تأمل روانشناختی
«کتبت قصة شوقی و مدمعی باکی / بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی» نامهای از دلتنگی است. و «دع التکاسل تغنم فقد جری مثل / که زاد راهروان چستی است و چالاکی» یعنی تنبلی را رها کن تا بهره ببری؛ توشه راه، چابکی است. غم دوری را با رخوت نمیتوان چاره کرد؛ با حرکت میتوان.
پرسشی برای امشب
در کدام بخش زندگیات «تکاسل» را باید رها کنی و «چالاک» شوی؟


