پس هر صبح شامی
زان می عشق، کز او پخته شود هر خامیگر چه ماه رمضان است بیاور جامی
روزها رفت که دست من مسکین نگرفتزلف شمشادقدی، ساعد سیماندامی
روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دلصحبتش موهبتی دان و شدن، انعامی
مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپردکه نهادهست به هر مجلس وعظی دامی
گله از زاهد بدخو نکنم؛ رسم این استکه چو صبحی بدمد، در پیاش افتد شامی
یار من چون بخرامد به تماشای چمنبرسانش ز من ای پیک صبا پیغامی
آن حریفی که شب و روز می صاف کشدبود آیا که کند یاد ز دردآشامی؟
حافظا گر ندهد دادِ دلت آصف عهدکام دشوار به دست آوری از خودکامی
تأمل روانشناختی
«گله از زاهد بدخو نکنم رسم این است / که چو صبحی بدمد در پیاش افتد شامی» پذیرش چرخه طبیعی زندگی است: پس از روشنی، تاریکی و پس از آن دوباره روشنی. و «زان می عشق کز او پخته شود هر خامی» از تجربهای میگوید که آدم را میپزد و بالغ میکند.
پرسشی برای امشب
اگر الان در «شام» هستی، آیا یادت هست که «صبح» هم در پی است؟


