هنوز امیدوارم
که بَرَد به نزد شاهان ز من گدا پیامی؟که به کوی مِیفروشان دو هزار جم به جامی
شدهام خراب و بدنام و هنوز امیدوارمکه به همت عزیزان برسم به نیکنامی
تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کنکه بضاعتی نداریم و فکندهایم دامی
عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمودنه به نامهای پیامی نه به خامهای سلامی
اگر این شراب خام است اگر آن حریف پختهبه هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی
ز رهم میفکن ای شیخ به دانههای تسبیحکه چو مرغ، زیرک افتد نفتد به هیچ دامی
سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروشکه چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی
به کجا برم شکایت؟ به که گویم این حکایت؟که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی
بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظکه چنان کشندهای را نکند کس انتقامی
تأمل روانشناختی
«شدهام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم / که به همت عزیزان برسم به نیکنامی» از امید ماندگار حتی پس از خطاها و شکستها میگوید؛ و از نقش عزیزان در بازسازی. و «به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت / که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی» اندوه گذرا بودن آنچه به ما حیات میداد.
پرسشی برای امشب
با وجود «خرابی»ها، به چه چیزی هنوز «امیدواری»؟ کدام عزیز در این راه همراه توست؟


