ملول از همرهان بودن
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانیکه هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق؟نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آورکه از هر رقعهٔ دلقش هزاران بت بیفشانی
گشادِ کار مشتاقان در آن ابروی دلبند استخدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی
ملک در سجدهٔ آدم زمین بوس تو نیت کردکه در حُسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی
چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان استمباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی
دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشتندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی
ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیستبکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی
خیال چنبر زلفش فریبت میدهد حافظ«نگر تا حلقهٔ اقبال ناممکن نجنبانی»
تأمل روانشناختی
«ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست / بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی» توصیهای برای کار گروهی و رابطههای طولانی است: دلزدگی از همراهان، راه را سختتر میکند. و «دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت / ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی» یادآوری است که قدر چیزها را اغلب پس از دست دادن میفهمیم.
پرسشی برای امشب
از کدام «همراه» ملول شدهای؟ یادآوری «عهد آسانی» با او چه چیزی را تغییر میدهد؟


