بدان زبان که تو دانی
نسیم صبح سعادت! بدان نشان که تو دانیگذر به کوی فلان کن، در آن زمان که تو دانی
تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهتبه مردمی نه بهفرمان چنان بران که تو دانی
بگو که جان عزیزم ز دست رفت، خدا راز لعل روحفزایش ببخش آن که تو دانی
من این حروف نوشتم، چنان که غیر ندانستتو هم ز روی کرامت، چنان بخوان که تو دانی
خیال تیغ تو با ما، حدیث تشنه و آب استاسیر خویش گرفتی، بکُش چنان که تو دانی
امید در کمرِ زَرکِشَت چگونه ببندم؟دقیقهای است نگارا در آن میان که تو دانی
یکی است تُرکی و تازی، در این معامله حافظحدیث عشق بیان کن، بدان زبان که تو دانی
تأمل روانشناختی
ردیف «که تو دانی» از اعتمادی عمیق میگوید: تو خودت میدانی چه کنی. «من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست / تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی» از ارتباطی رمزگونه و صمیمی میگوید. و «یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ / حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی» یعنی عشق زبان خودش را دارد.
پرسشی برای امشب
«زبان عشق» تو چیست؟ آیا عزیزت آن را میفهمد، یا زبان دیگری دارد؟


