اسباب جمع داری و کاری نمیکنی
ای دل! به کوی عشق گذاری نمیکنیاسباب جمع داری و کاری نمیکنی
چوگان حکم در کف و گویی نمیزنیبازِ ظفر به دست و شکاری نمیکنی
این خون که موج میزند اندر جگر تو رادر کار رنگ و بویِ نگاری نمیکنی
مشکین از آن نشد دمِ خُلقت که چون صبابر خاک کوی دوست گذاری نمیکنی
ترسم کز این چمن نبری آستینِ گلکز گلشنش تحملِ خاری نمیکنی
در آستینِ جان تو صد نافه مدرج استوآن را فدای طرهٔ یاری نمیکنی
ساغر لطیف و دلکش و مِی، افکنی به خاکواندیشه از بلای خماری نمیکنی
حافظ برو که بندگیِ پادشاهِ وقتگر جمله میکنند، تو باری نمیکنی
تأمل روانشناختی
«ای دل به کوی عشق گذاری نمیکنی / اسباب جمع داری و کاری نمیکنی» تلنگری برای کسی است که همه امکانات را دارد اما قدم برنمیدارد. و «ترسم کز این چمن نبری آستین گل / کز گلشنش تحمل خاری نمیکنی» میگوید ترس از سختی، ما را از زیباییها محروم میکند. «در آستین جان تو صد نافه مدرج است» یعنی تواناییهایت بیش از آنی است که فکر میکنی.
پرسشی برای امشب
«اسباب» چه کاری را جمع داری و هنوز شروعش نکردهای؟ چه چیزی مانع است؟


