با مردم بد منشین
تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینیور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی
به خدایی که تویی بندهٔ بگزیدهٔ اوکه بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی
گر امانت به سلامت ببرم باکی نیستبیدلی سهل بود گر نَبُوَد بیدینی
ادب و شرم تو را خسرو مهرویان کردآفرین بر تو که شایستهٔ صد چندینی
عجب از لطف تو ای گل که نشستی با خارظاهراً مصلحت وقت در آن میبینی
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟عاشقان را نبود چاره به جز مسکینی
باد صبحی به هوایت ز گلستان برخاستکه تو خوشتر ز گل و تازهتر از نسرینی
شیشهبازیِ سِرشکم نگری از چپ و راستگر بر این منظر بینش نفسی بنشینی
سخنی بیغرض از بندهٔ مخلص بشنوای که منظور بزرگان حقیقت بینی
نازنینی چو تو پاکیزهدل و پاکنهادبهتر آن است که با مردمِ بد ننشینی
سیل این اشک روان صبر و دل حافظ بردبَلَغَ الطّاقَةَ یا مُقلَةَ عَینی بِیني
تو بدین نازکی و سرکشی ای شمع چگللایق بندگی خواجه جلالالدینی
تأمل روانشناختی
«نازنینی چو تو پاکیزهدل و پاکنهاد / بهتر آن است که با مردم بد ننشینی» توصیهای ساده و مهم درباره انتخاب همنشین است: پاکی دل را با همنشینی نادرست به خطر نینداز. و «تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی / ور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی» دعوت به نگاه به سهم خود در مشکلات است. «صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم» هم از ناچاری صبوری میگوید.
پرسشی برای امشب
همنشینی با چه کسی «پاکی دلت» را به خطر میاندازد؟


