بیخ نیکی بنشان
ساقیا سایهٔ ابر است و بهار و لب جویمن نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی
بوی یکرنگی از این نقش نمیآید خیزدلق آلودهٔ صوفی به می ناب بشوی
سفلهطبع است جهان، بر کَرَمَش تکیه مکنای جهاندیده! ثباتِ قدم از سفله مجوی
دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر«از در عیش درآ و به ره عیب مپوی»
شکر آن را که دگربار رسیدی به بهاربیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی
روی جانان طلبی، آینه را قابل سازور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی
گوش بگشای که بلبل به فغان میگویدخواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی
گفتی از حافظِ ما بوی ریا میآیدآفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی
تأمل روانشناختی
«شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار / بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی» میگوید سپاس هر بهار تازه، کاشتن نیکی است. و «دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر / از در عیش درآ و به ره عیب مپوی» دو کلید زندگی خوش را میدهد: شاد باش و عیبجویی نکن. «روی جانان طلبی آینه را قابل ساز» هم یعنی برای دریافت، باید آماده شد.
پرسشی برای امشب
در این «بهار» زندگیات، کدام «بیخ نیکی» را میتوانی بکاری؟


