جز از کشته ندروی
بلبل، ز شاخِ سرو، به گلبانگِ پهلویمیخوانْد دوش، درسِ مقاماتِ معنوی
یعنی بیا، که آتشِ موسی، نمودْ گُلتا از درخت، نکتهٔ توحید بشنوی
مرغان باغ، قافیهسنجند و بذلهگویتا خواجه مِی خورَد، به غزلهای پهلوی
جمشید، جز حکایتِ جام، از جهان نَبُردزنهار! دل مَبَند، بر اسبابِ دنیوی
این قصّهٔ عجب شِنو از بختِ واژگونما را بِکُشت یار، به انفاسِ عیسَوی
خوش، وقتِ بوریا و گدایی و خوابِ امنکاین عیش، نیست درخورِ اُورَنگِ خسروی
چَشمت، به غَمزه، خانهٔ مردم، خراب کردمَخموریـَت مَباد، که خوش مَست میرَوی
دهقان سالخورده، چه خوش گفت با پسرکای نورِ چشمِ من! به جز از کِشته، نَدرَوی
ساقی، مگر وظیفهٔ حافظ، زیاده دادکآشفته گَشت، طُرّهٔ دَستارِ مولوی
تأمل روانشناختی
«دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر / کای نور چشم من به جز از کشته ندروی» قانون ساده و عمیق زندگی است: آنچه میکاری، درو میکنی. و «زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی» یادآوری گذرا بودن داشتههاست. «خوش وقت بوریا و گدایی و خواب امن / کاین عیش نیست درخور اورنگ خسروی» هم آرامش ساده را بر قدرت پرتنش ترجیح میدهد.
پرسشی برای امشب
امروز چه «میکاری» که فردا درو خواهی کرد؟


