تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
ای بیخبر بکوش که صاحبخبر شویتا راهرو نباشی کی راهبر شوی؟
در مکتب حقایق پیش ادیب عشقهان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
دست از مسِ وجود چو مردان ره بشویتا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
خواب و خورت ز مرتبهٔ خویش دور کردآن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتدبالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبرکز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
از پای تا سرت همه نور خدا شوددر راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
وجه خدا اگر شودت منظر نظرزین پس شکی نماند که صاحبنظر شوی
بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شوددر دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی
گر در سرت هوای وصال است حافظاباید که خاک درگه اهل هنر شوی
تأمل روانشناختی
«ای بیخبر بکوش که صاحبخبر شوی / تا راهرو نباشی کی راهبر شوی» میگوید راهنمایی دیگران، فقط از کسی برمیآید که خودش راه را رفته است. و «در مکتب حقایق پیش ادیب عشق / هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی» دعوت به رشد و بلوغ است. «بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود / در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی» هم تسلایی در دوران آشفتگی.
پرسشی برای امشب
در کدام مسیر میخواهی روزی «راهبر» شوی؟ امروز چه گامی به عنوان «راهرو» برمیداری؟


