دعوی بیگناهی
ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهیدر فکرتِ تو پنهان، صد حکمت الهی
کلک تو بارک الله بر ملک و دین گشادهصد چشمه آب حیوان از قطرهٔ سیاهی
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظمملک آن توست و خاتم فرمای هر چه خواهی
در حکمت سلیمان هر کس که شک نمایدبر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی
باز ار چه گاه گاهی بر سر نهد کلاهیمرغان قاف دانند آیین پادشاهی
تیغی که آسمانش از فیض خود دهد آبتنها جهان بگیرد بی منّت سپاهی
کلک تو خوش نویسد در شأن یار و اغیارتعویذ جانفزایی افسون عمرکاهی
ای عنصر تو مخلوق از کیمیای عزّتو ای دولت تو ایمن از وَصمت تباهی
ساقی بیار آبی از چشمهٔ خراباتتا خرقهها بشوییم از عُجب خانقاهی
عمریست پادشاها کز می تهیست جامماینک زِ بنده دعوی، وَز محتسب گواهی
گَر پرتوی زِ تیغت، بر کان و معدن افتدیاقوت سرخرو را بخشند رنگ کاهی
دانم دلت ببخشد بر عجز شبنشینانگر حال بنده پرسی از باد صبحگاهی
جایی که برق عصیان بر آدم صفی زدما را چگونه زیبد دعویِ بیگناهی؟
حافظ چو پادشاهت گهگاه میبرد نامرنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهی
تأمل روانشناختی
این غزل در مدح است، اما یک بیتش جهانی است: «جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد / ما را چگونه زیبد دعوی بیگناهی». پذیرفتن اینکه همه خطا میکنیم، ما را از کمالگرایی و قضاوت دیگران آزاد میکند. و «بازآ به عذرخواهی» دعوت به بازگشت و آشتی است.
پرسشی برای امشب
آیا از خودت انتظار «بیگناهی» داری؟ پذیرفتن خطاهای انسانی چه باری از دوشت برمیدارد؟


