از همصحبت بد جدایی
سَلامی چو بویِ خوشِ آشناییبِدان مَرْدُمِ دیدِهٔ روشَنایی
درودی چو نورِ دِلِ پارسایانبِدان شَمْعِ خَلْوَتْگَهِ پارسایی
نِمیبینَم از هَمْدَمان، هیچ بَر جایدِلَم، خون شد از غُصِّه؛ ساقی! کُجایی؟
زِ کویِ مُغان، رُخ مَگَرْدان! کِه آنجافُروشَنْد مِفْتاحِ مُشْکِلگُشایی
عَروسِ جَهان گَرچِه دَر حَدِّ حُسْن استزِ حَد میبَرَد شیوِهٔ بیوَفایی
دِلِ خَسْتِهٔ مَن گَرَش هِمَّتی هَسْتنَخواهَد زِ سَنْگیندِلان، مومیایی
مِیِ صوفیاَفْکَن، کُجا میفُروشَنْد؟کِه دَر تابم اَز دَسْتِ زُهْدِ ریایی
رَفیقان، چُنان، عَهْدِ صُحْبَت شِکَسْتَنْدکِه گویی نَبودهست خود، آشْنایی
مَرا گَر تو بُگْذاری، اِی نَفْس طامِع!بَسی پادْشایی کُنَم دَر گِدایی
بیاموزَمت کیمیایِ سَعادَتزِ هَمصُحْبَتِ بَد، جُدایی! جُدایی!
مَکُن «حافِظ» اَز جورِ دوران، شِکایَت!چِه دانی تو، اِی بَنْدِه! کارِ خُدایی؟
تأمل روانشناختی
«بیاموزمت کیمیای سعادت / ز همصحبت بد جدایی جدایی» از روشنترین درسهای حافظ است: کیمیای خوشبختی، دوری از رابطههای سمی است. و «رفیقان چنان عهد صحبت شکستند / که گویی نبوده است خود آشنایی» از درد بیوفایی دوستان میگوید. «نمیبینم از همدمان هیچ بر جای / دلم خون شد از غصه» هم تنهایی پس از رفتن دوستان است.
پرسشی برای امشب
آیا «همصحبت بدی» در زندگیات هست که کیمیای سعادتت در جدایی از اوست؟


