از کلبه احزان به درآیی
اِی دِل! گَر از آن چاهِ زَنَخْدان به دَرآییهر جا که رَوی، زود، پَشیمان به دَرآیی
هُش دار که گَر وَسْوَسِهٔ عَقْل کُنی گوشآدَمصِفَت از روضِهٔ رِضْوان به دَرآیی
شایَد که به آبی، فَلَکَت، دَسْت نَگیردگر تِشْنِهلَب از چَشْمِهٔ حِیوان به دَرآیی
جان میدَهم از حَسْرَتِ دیدارِ تو، چون صُبْحباشَد که چو خورشید درخشان به دَرآیی
چَنْدان، چو صَبا بَر تو گُمارم دَمِ هِمَّتکز غُنْچِه چو گُل، خُرَّم و خَنْدان به دَرآیی
در تیرهشَبِ هِجْرِ تو، جانَم به لَب آمَدوَقْت است که همچون مَهِ تابان به دَرآیی
بَر رَهْگُذَرَت بَسْتِهام از دیده، دو صَد جویتا بو که تو چون سَرْوِ خُرامان به دَرآیی
حافِظ! مَکُن اَنْدیشِه که آن یوسُفِ مَهروبازآیَد و از کُلْبِهٔ اَحْزان به دَرآیی!
تأمل روانشناختی
«حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مهرو / بازآید و از کلبه احزان به درآیی» تکرار پیام امید «یوسف گمگشته» است. و «جان میدهم از حسرت دیدار تو چون صبح / باشد که چو خورشید درخشان به درآیی» انتظاری پر از امید است. «در تیرهشب هجر تو جانم به لب آمد / وقت است که همچون مه تابان به درآیی» هم دعوت به پایان یافتن تاریکی.
پرسشی برای امشب
اگر در «کلبه احزان» هستی، کدام نشانه کوچک میگوید که «بیرون آمدن» نزدیک است؟


