گنجی از مایه نیکویی
مِی خواه و گُلاَفشان کن، از دَهر چه میجویی؟این گفت سَحرگَه گُل، بلبل! تو چه میگویی؟
مَسْنَد به گُلستان بَر، تا شاهد و ساقی رالَب گیری و رُخ بوسی، مِی نوشی و گُل بویی
شمشاد، خُرامان کُن وآهنگِ گُلِسْتان کُنتا سَرو بیآموزد از قَدِّ تو، دلجویی
تا غنچهٔ خندانت، دولت به که خواهد دادای شاخِ گُلِ رعنا، از بهرِ که میرویی؟
امروز که بازارت، پرجوش خریدار استدریاب و بِنِه گنجی از مایهٔ نیکویی
چون شمع، نکورویی در رهگذرِ باد استطرْفِ هنری بَربَند از شمعِ نکورویی
آن طُرِّه که هر جَعْدَش، صد نافهٔ چین اَرْزَدخوش بودی اگر بودی بوییش ز خوشخویی
هر مُرغ به دستانی در گلشنِ شاه آمدبلبل به نواسازی، حافظ به غزلگویی
تأمل روانشناختی
آخرین غزل دیوان، دعوتی به زندگی است: «امروز که بازارت پرجوش خریدار است / دریاب و بنه گنجی از مایه نیکویی». یعنی وقتی فرصت داری، نیکی ذخیره کن. و «چون شمع نکورویی در رهگذر باد است / طرف هنری بربند از شمع نکورویی» میگوید زیبایی ظاهری گذراست؛ هنر و نیکی ماندگار. «هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد / بلبل به نواسازی حافظ به غزلگویی» یعنی هر کس با هنر خود.
پرسشی برای امشب
«دستان» تو — آن هنر یا نیکی که با آن به گلشن زندگی آمدهای — چیست؟


