گنج عافیت در خانهٔ خود
به دامِ زلفِ تو دل مبتلایِ خویشتن استبکُش به غمزه که اینَش سزایِ خویشتن است
گَرَت ز دست برآید مُرادِ خاطرِ مابه دست باش که خیری به جایِ خویشتن است
به جانت ای بتِ شیرین دهن که همچون شمعشبانِ تیره، مُرادم فنایِ خویشتن است
چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبلمَکُن که آن گلِ خندان به رای خویشتن است
به مُشکِ چین و چِگِل نیست بویِ گُل مُحتاجکه نافههاش ز بندِ قَبایِ خویشتن است
مرو به خانهٔ اربابِ بیمُروتِ دهرکه گنجِ عافیتت در سرایِ خویشتن است
بسوخت حافظ و در شرطِ عشقبازی اوهنوز بر سرِ عهد و وفایِ خویشتن است
تأمل روانشناختی
«مرو به خانهٔ ارباب بیمروت دهر / که گنج عافیتت در سرای خویشتن است» از جستجوی آرامش در جاهای اشتباه میگوید. گاهی تأیید و امنیت را از کسانی میخواهیم که توان دادنش را ندارند. بخش بزرگی از عافیت، در خانه درون خود ماست: در ارزشها و تواناییهایی که فراموششان کردهایم.
پرسشی برای امشب
آرامش و تأیید را از چه کسی طلب میکنی که نمیتواند آن را به تو بدهد؟ در «سرای خویشتن» چه گنجی داری؟


