عشقی که در قحط وفا خریدار است
لعلِ سیرابِ بهخونتشنه، لب یار من استوز پی دیدنِ او دادنِ جان کار من است
شرم از آن چشمِ سیه بادش و مژگان درازهر که دل بردنِ او دید و در انکارِ من است
ساروان رَخت به دروازه مَبَر، کان سرِ کوشاهراهیست که منزلگهِ دلدارِ من است
بندهٔ طالعِ خویشم که در این قحطِ وفاعشق آن لولیِ سرمست، خریدار من است
طَبلِهٔ عطرِ گل و زلفِ عبیر افشانشفیضِ یک شَمِّه ز بوی خوشِ عطارِ من است
باغبان همچو نسیمم ز درِ خویش مرانکآبِ گلزارِ تو از اشکِ چو گلنارِ من است
شربتِ قند و گلاب از لبِ یارم فرمودنرگس او که طبیبِ دلِ بیمارِ من است
آن که در طرزِ غزل نکته به حافظ آموختیارِ شیرینسخنِ نادرهگفتارِ من است
تأمل روانشناختی
«بندهٔ طالع خویشم که در این قحط وفا / عشق آن لولی سرمست خریدار من است» از قدرشناسی برای عشقی میگوید که در روزگار بیوفایی پیدا شده است. وقتی کسی ما را همانگونه که هستیم میخواهد، این نعمتی است که باید دیده شود. سپاسگزاری از رابطههای خوب، آنها را محکمتر میکند.
پرسشی برای امشب
چه کسی تو را همانطور که هستی «خریدار» است؟ آیا این را به او گفتهای؟


