شادی که از اختیار بیرون است
ز گریه مَردُمِ چشمم نشسته در خون استببین که در طلبت حالِ مَردُمان چون است
به یادِ لعلِ تو و چشمِ مستِ میگونتز جامِ غم، می لعلی که میخورم خون است
ز مشرقِ سرِ کو آفتابِ طلعتِ تواگر طلوع کند، طالعم همایون است
حکایتِ لبِ شیرین، کلام فرهاد استشِکَنجِ طُرِّهٔ لیلی مقام مجنون است
دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی استسخن بگو که کلامت لطیف و موزون است
ز دورِ باده به جان، راحتی رسان ساقیکه رنجِ خاطرم از جورِ دورِ گردون است
از آن دمی که ز چشمم برفت رودِ عزیزکنارِ دامنِ من همچو رودِ جیحون است
چگونه شاد شود اندرونِ غمگینم؟به اختیار، که از اختیار بیرون است
ز بیخودی طلبِ یار میکند حافظچو مفلسی که طلبکارِ گنجِ قارون است
تأمل روانشناختی
«چگونه شاد شود اندرون غمگینم / به اختیار که از اختیار بیرون است» حقیقت مهمی درباره غم است: نمیتوان با دستور «شاد باش» غم را برداشت. افسردگی و اندوه، با اراده تنها رفع نمیشوند. اما میتوان کارهایی کرد که زمینه بهتر شدن را فراهم کنند؛ و گفتگو با یک متخصص یکی از آنهاست.
پرسشی برای امشب
آیا به خودت میگویی «باید شاد باشی»؟ به جای آن، امروز چه کار کوچکی برای مراقبت از دلت میتوانی بکنی؟


