وقتی مرهم با کسی است که رفته
آن سیهچرده که شیرینیِ عالَم با اوستچشمِ مِیگون، لبِ خندان، دِلِ خرم با اوست
گر چه شیریندهنان پادشهاناند ولیاو سلیمانِ زمان است که خاتَم با اوست
روی خوب است و کمالِ هنر و دامن پاکلاجَرَم، همتِ پاکانِ دو عالَم با اوست
خالِ مشکین که بدان عارِضِ گندمگون استسِرِّ آن دانه که شد رهزنِ آدم با اوست
دلبرم، عزمِ سفر کرد، خدا را یارانچه کنم با دِلِ مجروح؟ که مرهم با اوست
با که این نکته توان گفت که آن سنگیندِلکُشت ما را و دَمِ عیسیِ مریم با اوست
حافظ از معتقدان است گرامی دارشزآن که بخشایشِ بس روحِ مکرم با اوست
تأمل روانشناختی
«دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران / چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست» از دردی میگوید که کسی که زخم زده، خود مرهم به نظر میرسد. در جداییها اغلب احساس میکنیم فقط همان فرد میتواند ما را آرام کند. اما مرهمهای دیگری هم هست: دوستان، زمان، و ساختن دوباره زندگی خود.
پرسشی برای امشب
اگر مرهم دلت فقط در دست یک نفر است، چه مرهمهای دیگری هنوز در دسترس توست؟


