گل بیخار نیست
اگر چه عرض هنر پیشِ یار بیادبیستزبان خموش، ولیکن دهان پُر از عربیست
پری نهفته رخ و دیو در کرشمهٔ حُسنبسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست
در این چمن گلِ بی خار کس نچید، آریچراغِ مصطفوی با شرارِ بولَهَبیست
سبب مپرس که چرخ از چه سِفلهپرور شدکه کامبخشی او را بهانه بیسببیست
به نیم جو نخرم طاقِ خانقاه و رِباطمرا که مَصطَبه ایوان و پای خُم طَنَبیست
جمالِ دختر رَز، نورِ چشمِ ماست مگرکه در نقابِ زُجاجی و پردهٔ عِنَبیست
هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجهکنون که مستِ خرابم، صلاح بیادبیست
بیار می که چو حافظ هزارم استظهاربه گریهٔ سحری و نیازِ نیمشبیست
تأمل روانشناختی
«در این چمن گل بی خار کس نچید آری / چراغ مصطفوی با شرار بولهبی است» میگوید خوبی و دشواری همیشه کنار هماند. انتظار شرایط کامل، ما را از لذت شرایط واقعی محروم میکند. و «هزارم استظهار به گریهٔ سحری و نیاز نیمشبی است» از نیروی گریه و نیایش میگوید؛ راههایی برای تخلیه و آرام شدن.
پرسشی برای امشب
کدام «خار» را باید بپذیری تا بتوانی از «گل» کنارش لذت ببری؟


