رستگاری در کمآزاری
بنال بلبل اگر با مَنَت سرِ یاریستکه ما دو عاشق زاریم و کارِ ما زاریست
در آن زمین که نسیمی وزد ز طُرِّهٔ دوستچه جایِ دم زدنِ نافههای تاتاریست
بیار باده که رنگین کنیم جامهٔ زرقکه مستِ جامِ غروریم و نام هشیاریست
خیالِ زلفِ تو پختن نه کارِ هر خامیستکه زیرِ سلسله رفتن طریقِ عیّاریست
لطیفهایست نهانی که عشق از او خیزدکه نام آن نه لبِ لعل و خطِ زنگاریست
جمالِ شخص، نه چشم است و زلف و عارض و خالهزار نکته در این کار و بارِ دلداریست
قلندرانِ حقیقت به نیم جو نخرندقبایِ اطلس آن کس که از هنر عاریست
بر آستان تو مشکل توان رسید آریعروج بر فلکِ سروری به دشواریست
سحر کرشمهٔ چشمت به خواب میدیدمزهی مراتب خوابی که بِه ز بیداریست
دلش به ناله میازار و ختم کن حافظکه رستگاریِ جاوید در کم آزاریست
تأمل روانشناختی
«دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ / که رستگاری جاوید در کمآزاری است» شاید سادهترین قاعده اخلاقی و روانشناختی باشد. آزار نرساندن به دیگران و به خود، پایه آرامش درونی است. و «جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال» یادآوری است که ارزش آدمها در ظاهرشان نیست.
پرسشی برای امشب
کجا ناخواسته به خودت یا دیگری آزار میرسانی؟ «کمآزاری» امروز برای تو چه شکلی دارد؟


