وصال همیشگی را طلب نکن
صوفی بیا که آیِنِه، صافیست جام راتا بِنگَری صَفایِ مِیِ لَعلفام را
رازِ درونِ پَردِه زِ رِندانِ مَست پُرسکاین حال نیست زاهِدِ عالیمَقام را
عَنقا، شِکارِ کَس نَشَوَد، دام بازچینکآنجا، همیشه، باد به دست است، دام را
دَر بَزمِ دُور، یکدو قدح دَرکَش و برویَعنی طَمَع مَدار وِصالِ مُدام را
ای دل! شَباب رَفت و نَچیدی گُلی زِ عِیشپیرانهسر مَکُن هُنَری نَنگ و نام را
در عِیشِ نَقد کوش که چون آبخَور نَمانْدآدَم بِهِشت، روضِهٔ دارُالسَّلام را
ما را بَر آستانِ تو، بس حَقِّ خِدمَت استای خواجه! بازبین به تَرَحُّم غلام را
«حافظ» مُریدِ جامِ مِی است، ای صبا! برو!وز بنده بندگی بِرَسان شِیخِ جام را!
تأمل روانشناختی
«در بزم دور یکدو قدح درکش و برو / یعنی طمع مدار وصال مدام را» نکتهای ظریف درباره پذیرش است: هیچ حال خوشی دائمی نیست و طلب ماندگاری مطلق، خود منبع رنج میشود. حافظ میگوید از لحظههای خوب بهره ببر و بگذر. در درمانهای مبتنی بر پذیرش، همین را تمرین میکنیم: لذت بردن بدون چنگ زدن.
پرسشی برای امشب
کدام لحظه خوب را دوست داری برای همیشه نگه داری؟ اگر بدانی میگذرد، چطور میتوانی امروز کاملتر در آن حاضر باشی؟


