راز را باید در پرده نگه داشت
روشن از پرتوِ رویت نظری نیست که نیستمِنَّت خاکِ درت بر بصری نیست که نیست
ناظرِ روی تو صاحب نظرانند آریسِرِّ گیسوی تو در هیچ سَری نیست که نیست
اشکِ غَمّازِ من ار سرخ برآمد چه عجب؟خجل از کردهٔ خود پرده دری نیست که نیست
تا به دامن ننشیند ز نسیمش گَردیسیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست
تا دم از شامِ سرِ زلفِ تو هر جا نزنندبا صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست
من از این طالع شوریده بِرَنجَم ور نیبهرهمند از سَرِ کویت دگری نیست که نیست
از حیایِ لبِ شیرینِ تو ای چشمهٔ نوشغرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
مصلحت نیست که از پرده برون افتد رازور نه در مجلسِ رندان خبری نیست که نیست
شیر در بادیهٔ عشق تو روباه شودآه از این راه که در وی خطری نیست که نیست
آب چشمم که بر او مِنَّت خاکِ درِ توستزیرِ صد مِنَّتِ او خاکِ دری نیست که نیست
از وجودم قَدَری نام و نشان هست که هستور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست
غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود استدر سراپای وجودت هنری نیست که نیست
تأمل روانشناختی
«مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز» یادآوری میکند که مرزهای حریم شخصی ارزش دارند. لازم نیست همه چیز را با همه در میان بگذاریم؛ انتخاب محرم مناسب، بخشی از مراقبت از خود است. و «از وجودم قدری نام و نشان هست که هست» از حس کمرنگ شدن در عشق میگوید.
پرسشی برای امشب
آیا مرزهای حریم شخصیات را میشناسی؟ چه چیزهایی را فقط با محرمان در میان میگذاری؟


