این همه نیست
حاصلِ کارگه کون و مکان این همه نیستباده پیش آر که اسبابِ جهان این همه نیست
از دل و جان شرفِ صحبتِ جانان غرض استغرض این است، وگرنه دل و جان این همه نیست
مِنَّتِ سِدره و طوبی ز پیِ سایه مکشکه چو خوش بنگری ای سروِ روان، این همه نیست
دولت آن است که بی خونِ دل آید به کنارور نه با سعی و عمل باغِ جَنان این همه نیست
پنج روزی که در این مرحله مهلت داریخوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست
بر لبِ بحرِ فنا منتظریم ای ساقیفرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست
زاهد ایمن مشو از بازیِ غیرت، زنهارکه ره از صومعه تا دیرِ مغان این همه نیست
دردمندیِّ منِ سوختهٔ زار و نَزارظاهرا حاجتِ تقریر و بیان این همه نیست
نام حافظ رقمِ نیک پذیرفت ولیپیش رندان رقمِ سود و زیان این همه نیست
تأمل روانشناختی
ردیف «این همه نیست» در این غزل، پادزهری برای بزرگنمایی است: اسباب جهان، سود و زیان و نگرانیها، آنقدر که فکر میکنیم بزرگ نیستند. «پنج روزی که در این مرحله مهلت داری / خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست» دعوتی است به استراحت و دیدن تناسب واقعی امور.
پرسشی برای امشب
کدام نگرانی این روزها را بزرگتر از واقعیتش میبینی؟ اگر بگویی «این همه نیست»، چه حسی پیدا میکنی؟


