عهدی که شکسته شد
دیدی که یار، جُز سَرِ جور و سِتَم نَداشتبِشْکَسْت عَهْد، وَز غَمِ ما، هیچ غَم نَداشت
یا رَب مَگیرَش اَرْچِه دِلِ چون کَبوتَرَماَفْکَنْد و کُشْت و عِزَّتِ صِیْدِ حَرَم نَداشت
بَر مَن، جَفا زِ بَخْتِ مَن آمَد وَگَرنَه یارحاشا که رَسْمِ لُطْف و طَریقِ کَرَم نَداشت
با این هَمِه، هَر آنکه نَه خواری کَشید اَز اوهَر جا که رَفْت، هیچ کَسَش مُحْتَرَم نَداشت
ساقی بیار بادِه و با مُحْتَسِب بِگواِنْکارِ ما مَکُن که چُنین جام، جَم نَداشت
هَر راهرو که رَه به حَریمِ دَرَش نَبُرْدمِسْکین بُرید وادی و رَه دَر حَرَم نَداشت
«حافظ»! بِبَر تو گویِ فِصاحَت که مُدَّعیهیچش هُنَر نَبود و خَبَر نیز هَم نَداشت
تأمل روانشناختی
«دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت / بشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت» از دردِ دیدن بیتفاوتی کسی میگوید که دوستش داشتیم. اما حافظ در ادامه، دوباره سرزنش را به سمت «بخت» خود برمیگرداند. گاهی برای دفاع از تصویر محبوب، خودمان را مقصر میدانیم؛ دیدن واقعبینانه سهم هر طرف، به ترمیم کمک میکند.
پرسشی برای امشب
در شکستی که تجربه کردهای، آیا همه تقصیر را به گردن خودت انداختهای؟ سهم واقعی هر کس چه بود؟


