نقد بهشت بهتر از نسیه
کنون که میدمد از بوستان، نسیمِ بهشتمن و شرابِ فرحبخش و یارِ حورسرشت
گدا چرا نزند لافِ سلطنت امروز؟که خیمه، سایهٔ ابر است و بزمگه، لبِ کِشت
چمن حکایتِ اردیبهشت میگویدنه عاقل است که نسیه خرید و نقد بِهِشت
به می عمارتِ دل کن که این جهانِ خراببر آن سر است که از خاکِ ما بسازد خشت
وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهدچو شمع صومعه افروزی از چراغِ کنشت
مَکُن به نامه سیاهی ملامتِ منِ مستکه آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت
قدم دریغ مدار از جنازهٔ حافظکه گر چه غرقِ گناه است، میرود به بهشت
تأمل روانشناختی
«چمن حکایت اردیبهشت میگوید / نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت» دعوتی است به زیستن در حال به جای گذاشتن همه شادیها برای آینده. و «گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز / که خیمه سایهٔ ابر است و بزمگه لب کشت» یادآوری میکند که شادی گاهی با کمترین امکانات هم ممکن است.
پرسشی برای امشب
کدام شادی را به «بعداً» موکول کردهای؟ همین امروز چه شادی کوچکی در دسترس توست؟


