عمری که در دعا گذشت
آن تُرکِ پَری چِهره که دوش اَز بَرِ ما رَفتآیا چه خطا دید که اَز راهِ خطا رَفت؟
تا رَفت مَرا اَز نَظَر آن چَشمِ جَهانبینکَس واقفِ ما نیست که اَز دیده چهها رَفت
بَر شَمع نرفت اَز گُذرِ آتشِ دل، دوشآن دود که اَز سوزِ جِگر بَر سَر ما رَفت
دور اَز رُخِ تو دَم به دَم از گوشهٔ چَشمَمسیلابِ سِرشک آمَد و طوفانِ بَلا رَفت
از پای فُتادیم چو آمَد غَمِ هجراندَر دَرد بِمُردیم چو اَز دَست دَوا رَفت
دل گفت وِصالَش به دُعا باز تَوان یافتعُمریست که عُمرَم همه دَر کارِ دُعا رَفت
اِحرام چه بَندیم؟ چو آن قبله نه این جاستدَر سَعی چه کوشیم؟ چو از مَروه صَفا رَفت
دی گفت طبیب اَز سَرِ حَسرت چو مَرا دیدهِیهات که رَنجِ تو زِ قانونِ شَفا رَفت
ای دوست به پُرسیدنِ حافظ قَدَمی نِهزان پیش که گویند که اَز دارِ فَنا رَفت
تأمل روانشناختی
«دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت / عمری است که عمرم همه در کار دعا رفت» از انتظاری میگوید که تمام عمر را گرفته است. گاهی ما هم زندگی را معطل بازگشت چیزی میکنیم که رفته است. و «ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه» یادآوری است که احوالپرسی از دلشکستهها را به تأخیر نیندازیم.
پرسشی برای امشب
آیا بخشی از زندگیات را معطل بازگشت چیزی کردهای؟ چه بخشی از امروز را میتوانی برای خودت زندگی کنی؟


