بار غمی که برداشته شد
ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفتکارِ چراغ خلوتیان باز درگرفت
آن شمعِ سرگرفته دگر چهره برفروختوین پیرِ سالخورده جوانی ز سر گرفت
آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفتوان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت
زنهار از آن عبارتِ شیرینِ دلفریبگویی که پستهٔ تو سخن در شکر گرفت
بارِ غمی که خاطرِ ما خسته کرده بودعیسیدمی خدا بفرستاد و برگرفت
هر سروقد که بر مَه و خور حسن میفروختچون تو درآمدی پیِ کاری دگر گرفت
زین قصه هفت گنبدِ افلاک پرصداستکوتهنظر ببین که سخن مختصر گرفت
حافظ تو این سخن ز که آموختی؟ که بختتعویذ کرد شعرِ تو را و به زر گرفت
تأمل روانشناختی
«بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود / عیسیدمی خدا بفرستاد و برگرفت» از لحظهای امیدبخش میگوید: کسی یا چیزی از راه میرسد و بار سنگین را سبک میکند. و «وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت» نشان میدهد که حتی پس از دورههای سخت، شور زندگی میتواند بازگردد.
پرسشی برای امشب
آیا تا به حال «عیسیدمی» بار غمت را سبک کرده است؟ امروز تو برای چه کسی میتوانی چنین باشی؟


