کسی که پخته شد
حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفتآری، به اتفاق، جهان میتوان گرفت
افشایِ رازِ خلوتیان خواست کرد شمعشُکرِ خدا، که سِرِ دلش در زبان گرفت
زین آتشِ نهفته که در سینهٔ من استخورشید، شعلهایست که در آسمان گرفت
میخواست گُل که دَم زند از رنگ و بویِ دوستاز غیرتِ صبا، نفسَش در دهان گرفت
آسوده بر کنار چُو پرگار میشدمدوران، چو نقطه، عاقبتم در میان گرفت
آن روز شوقِ ساغرِ مِی، خرمنم بسوختکآتش زِ عکسِ عارضِ ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کویِ مُغان آستینفشانزین فتنهها که دامنِ آخرزمان گرفت
مِی خور که هر که آخرِ کارِ جهان بِدیداز غم سبک برآمد و رَطلِ گران گرفت
بر برگِ گُل به خونِ شقایق نوشتهاند«کآن کس که پخته شد، مِیِ چون اَرغَوان گرفت»
حافظ چو آبِ لطف ز نظمِ تو میچِکدحاسِد چگونه نکته تواند بر آن گرفت؟
تأمل روانشناختی
«آسوده بر کنار چو پرگار میشدم / دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت» تصویر کسی است که میخواست از کنار ماجراها بگذرد اما زندگی او را به مرکز کشاند. و «کآن کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت» از پختگی میگوید که با گذر از تجربهها به دست میآید. گاهی همان دشواریها ما را پختهتر میکنند.
پرسشی برای امشب
کدام تجربه تو را برخلاف میلت «در میان» گرفت و چه پختگیای به تو داد؟


