فراقی که نمیتوان گفت
شنیدهام سخنی خوش که پیرِ کنعان گفت«فِراق یار، نه آن میکند که بتوان گفت»
حدیثِ هولِ قیامت که گفت واعظِ شهرکنایتیست که از روزگارِ هجران گفت
نشانِ یارِ سفرکرده از کِه پُرسم باز؟که هر چه گفت بَریدِ صبا، پریشان گفت
فغان که آن مهِ نامهربانِ مِهرگُسِلبه تَرکِ صحبتِ یاران خود چه آسان گفت
من و مقامِ رضا بعد از این و شُکرِ رقیبکه دل به دردِ تو خو کرد و ترکِ درمان گفت
غمِ کهن به میِ سالخورده دفع کنیدکه تخم خوشدلی این است؛ پیرِ دهقان گفت
گره به باد مزن گر چه بر مراد رودکه این سخن به مَثَل، باد با سلیمان گفت
به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مروتو را که گفت که این زال تَرک دَستان گفت؟
مزن ز چون و چرا دم که بندهٔ مُقبِلقبول کرد به جان، هر سخن که جانان گفت
که گفت حافظ از اندیشهٔ تو آمد باز؟من این نگفتهام آن کس که گفت بُهتان گفت
تأمل روانشناختی
«فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت» از سخن یعقوب، پیر کنعان، نقل شده است؛ کسی که سالها داغ یوسف را کشید. بعضی دردها در کلمه نمیگنجند و این طبیعی است. و «غم کهن به می سالخورده دفع کنید» شاید یعنی برای غمهای قدیمی، به چیزهای آشنا و پایدار پناه ببریم.
پرسشی برای امشب
دردی داری که در کلمه نمیگنجد؟ اگر نتوانی بگویی، میتوانی آن را بنویسی، بکشی یا با موسیقی بیان کنی؟


