قدردانی از یادشدن
چه لطف بود که ناگاه رَشحِهٔ قَلَمَتحقوقِ خدمتِ ما عرضه کرد بر کرمت
به نوکِ خامه رقم کردهای سلامِ مراکه کارخانهٔ دوران مباد بی رَقَمَت
نگویم از منِ بیدل به سهو کردی یادکه در حسابِ خرد نیست سهو بر قَلَمَت
مرا ذلیل مگردان به شکرِ این نعمتکه داشت دولتِ سرمد عزیز و محترمت
بیا که با سرِ زلفت قرار خواهم کردکه گر سَرَم برود برندارم از قدمت
ز حالِ ما دلت آگه شود مگر وقتیکه لاله بردمد از خاکِ کشتگانِ غمت
روانِ تشنهٔ ما را به جرعهای دریابچو میدهند زُلالِ خِضِر ز جامِ جَمَت
همیشه وقتِ تو ای عیسیِ صبا خوش بادکه جانِ حافظِ دلخسته زنده شد به دَمَت
تأمل روانشناختی
«چه لطف بود که ناگاه رشحهٔ قلمت / حقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت» از شادی یادشدن و دیدهشدن میگوید. یک پیام ساده، یک یادداشت یا یک قدردانی، میتواند حال کسی را دگرگون کند. این غزل یادآوری است که دیده شدن، نیازی عمیق در همه ماست.
پرسشی برای امشب
آخرین بار کی پیام یا یادداشتی غیرمنتظره حالت را خوب کرد؟ امروز چه کسی را میتوانی اینگونه یاد کنی؟


