دل نازک چون شیشه
تویی که بر سرِ خوبانِ کشوری چون تاجسِزَد اگر همهٔ دلبران دَهَندَت باج
دو چشمِ شوخِ تو برهم زده خَطا و حَبَشبه چینِ زلفِ تو ماچین و هند داده خراج
بیاضِ رویِ تو روشن چو عارِضِ رُخِ روزسوادِ زلفِ سیاهِ تو هست ظلمت داج
دهانِ شهدِ تو داده رواج آب خِضِرلبِ چو قندِ تو بُرد از نباتِ مصر رواج
از این مرض به حقیقت شفا نخواهم یافتکه از تو دردِ دل ای جان! نمیرسد به عِلاج
چرا همی شکنی جانِ من ز سنگدلی؟دلِ ضعیف که باشد، به نازکی چو زُجاج
لبِ تو خضر و دهانِ تو آبِ حیوان استقدِ تو سرو و میانموی و بَر، به هیئت عاج
فِتاد در دلِ حافظ هوایِ چون تو شَهیکمینه ذرهٔ خاکِ درِ تو بودی کاج
تأمل روانشناختی
«چرا همی شکنی جان من ز سنگدلی / دل ضعیف که باشد به نازکی چو زجاج» از حساسیت دلی میگوید که به سادگی میشکند. حساس بودن عیب نیست؛ اما دانستن آن کمک میکند مرزهای محافظ بسازیم و انتظار مهربانی داشته باشیم. دل شیشهای را باید هم خودمان و هم دیگران با احتیاط نگه داریم.
پرسشی برای امشب
دل تو در برابر چه رفتارهایی «شیشهای» است؟ برای محافظت از آن چه مرزی لازم داری؟


